سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

62

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

بچه مىخروشيد گفتم در خود عاجزى در غير خود بطريق اولى بود چون بدست تو مرمّهء ايشان نبود غم خوردن كوشش عاجزانه در ميان آوردنست و فايده نباشد و اللّه ترا به ترك ابن تدبير نگيرد جز او را با خود چه يار كنى كه وى يارهء 217 خود را شايد يارهء ترا نشايد هر جز وى حيّز خود دارند اگر جز وى را با خود فراهم آرى در رنج پيوند و گسست او در مانى براحت خود ترسى و كار آن جزو پريشان‌تر دارى چو تو غم وى آغاز كنى ، نبينى كه ما در جمال موزه‌دوز را چيزى ندهى كه وى پسرى دارد غمخوار وى و اگر مثل آن كم‌پير بىكس يا بى خواهى تا وى را چيزى بسيار دهى - مادرم جنگ مىكرد و بدخويى و فحش مىگفت مىگفتم كه مردمان گويند چه مادر فحش‌گوى و بىاصل دارد گفتم دم بد 218 مرو و باصلاح وى مكوش كه هرگاه نظر تو بوى رفت و تو به نزد وى رفتى او به نزد تو نيايد تو فاسد شدى از نظر بلند به نظر پست آمدى و تو همان نظرى و بس 219 و تو بجاى خود مىباش اگر مراد كسى باشى به نزد تو آيد و اگر مراد كسى نباشى رفتن تو سوى او سود ندارد تو بىمراد شوى مشغلها و سخنان كسى ازيشان ببرّد و به درد درويشان را اين نيست كه گويند بچه سبب اين مىكنى و ترا چه ولايتست تا اين كنى چنانك نارسيدگان و حيوانات و جمادات لاجرم ايشان به خود كشند از جهان ايشان را نگويند كه بچه سبب به خود مىكشيد و حسابى نباشد در تو چون اين‌ها آفريده‌اند كه بچه سبب مىبرى و بچه حجّت ، كه اگر خشتى از ديوارت ببرند و يا افكندنيى 220 و طعامى از خانه‌ات ببرند آواز تو برآيد كه بچه حجّت مىبرى چون در تو اين بنهادند لاجرم اين از تو بخواستند چون ترا حقّى نيست اگر به خود صرف كنى از جهان و بكشى به خود لاجرم رنج رد كردن مغصوب بر تو زيادت باشد كه مئونت ردّ بر غاصب باشد 221 اين حقوقها كه به آرزو و هواهاء خود و فرزندان خود و اين حق خدمتها به جايهاء ديگر كه بدانجايها صرف مىكنى و خدمت تن خود به آرزو و هواهاء خود صرف مىكنى چه حق دارند اين‌ها كه اين حقوق بدانجا صرف كنى . أَ رَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ